¨ الهههاي ميدان مين
سيّد مهدي کجايي؟
اينجا خيلي چيزها عوض شده
ديگر من هم ياد گرفتهام آناناس بخورم
و اگر خيلي هواي اروپا کردم
ديگر براي من هم «کوکا خوشمزهتر از پپسي است»
اي کاش کنار همان تانکر آب گرم
ـ نوشيدني آن روزهايمان ـ
گلولهها مرا نوش جان ميکردند
من چقدر بيخيال و فراموشکار شدهام
من هم توقّع دارم براي حرفزدن از شما ساعت بزنم
و گزارش کار پر کنم
اينجا آشناها از هم بيگانهاند
صميميّت آن روزها يادت هست؟
بچّهها راضي نميشدند
در ساعت نگهبانيات هم بيدارت کنند
اين روزها هر کسي منتظر است ديگري سلام کند
ميبيني بيتالمال چقدر غريب است
ديگر کسي انبارش را تا آخرين دان
ه تقسيم نميکند
تا دو رکعت نماز شکر بخواند
البته همه به فکر بيتالمالند
امّا تا زماني که مالامال است
امروز در روزنامه خواندم:
«حقوق 470000 توماني براي نمايندگان»!
ياد رجايي افتادم
که هميشه خود را بدهکار انقلاب ميدانست
ياد تسويه حسابهاي انجام نشدة شهدا افتادم
ياد ده هزارتومان «رحمت» که وصيّت کرد به سپاه برگردانند
و ياد برادر مفقودالاثرم
که ششصد تومان خود را با اسير عراقي نصف کرد
راستي اينها همه چند درصد از آن 470000 تومان است؟!
بگذرم
ممکن است حرفهايم کمي بودار شود
و رنگ و روي سياسي بگيرد
و از يک خط آويزان باشم
امّا نه!
درد من خط و پاره خط نيست
درد من صراط مستقيم است
که از ميان جهنّم مدينه عبور ميکند
و به چاه تنهايي مولا ختم ميشد
ديگران هياهوي رياست داشتند
و قلبشان از شوق بيتالمال ورم کرده بود
علي رنج فقرا داشت
و دلش کباب از شبهاي بي نانشان
من هيچ وقت به راست و چپ نگاه نکردهام
من ته دلم را با خدا صاف کردهام
و تو که آنجا نشستهاي، ميداني چه خبر است
اشکهاي خودت يادت است؟
و صداي گرفتهات
که هميشه وصل بود
و فرکانسهاي بالا را خوب ميگرفت
اين روزها همه چيز را با دلار ميسنجند
وکار بيهودهاي کردهاي، اگر گريه کني
چون هيچ اشکي در بازار بورس خريدار ندارد
اين روزها همه چيز با دلار بالا و پايين ميرود
اگر ميتوانستم يک سفر کيش ميرفتم
بايد به فکر آينده بود!
که يک ويلا در انتهاي آن سبز است
و يک پرايد در حياط چهارصد مترياش
پيچ تلويزيون را باز ميکنم:عطّاري شامپو و پفک
سريالهاي بيمزة هميشگي
با آن ادا و اطوار
و تعليمات مسألهدار
تلويزيون را خاموش ميکنم
همان ويلاي سبز خودم بهتر بود
بيا به شهر برگرديم
مردم به خيابانها ريختهاند
بچّهها فک آمريکا را پياده کردهاند
و باد «فرانکي» و «رينا» خالي شد
پس چرا باج بدهيم!
امّا حيف!
دوباره بعضي عقده گشايي کردند
و پيش چشم بهشت زهرا رقصهاي دسته جمعي پا گرفت
شب تجريش يادت هست؟
والفجر هشت چه؟
فاو چه؟
من دردم را به آسمان خواهم گفت
و به زمين
که پابرهنهها روي آن تکه پاره شدند
پابرهنهها پاهايشان را گم کردند
بسيجيهاي بيعنوان
در گرماي پنجاه درجة مهران ميدويدند
همانها که حالا نه جشنواره دارند، نه تقديرنامه
و سنگ مزارشان گمنامترين تابلو جهان است
تنت زير آفتاب ذوب ميشد
و او وسط ميدان با مينها خلوت کرده بود
گلولة مستقيم راه خود را بلد بود
«مهدي سورچي» را از کمر تا کرد
و تخريبچي سي ويک سالة دلاور
اکنون بر تخت بيمارستان فقط بيست و پنج کيلوست!
از من چيزي نخواست
حتّي يک تبسّم
يک نگاه
از آسانسور بيخيال «ساسان» که بالا ميروي
بخش هشت گمنامترين طبقه است